قاصدكقاصدك، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره

قاصدک اومده هوراااا

به من بگو پدر

  صدای پای بابا بود.اتاق ها پر از عطر گل محمدی شد. بابا تا فاطمه را دید، دست هایش را با مهربانی باز کرد و گفت:«...   صدای پای بابا بود.اتاق ها پر از عطر گل محمدی شد. بابا تا فاطمه را دید، دست هایش را با مهربانی باز کرد و گفت:«سلام دختر عزیزم!» فاطمه (س) با خوش حالی جلو رفت تا دست او را ببوسد. بابا، صورت دختر بهتر از گلش را بوسید. حالش را پرسید. بعد نشست و به پشتی ساده ی اتاقش تکیه داد. گنجشک ها روی درخت نخل جیک جیک کردند.مرغابی ها در حیاط دنبال هم دویدند. فاطمه خواست پدر را صدا بزند. فوری فکر کرد چگونه صدایش کند. به او بگوید بابا یا صدایش بزند:« ای رسول خدا» ...
4 ارديبهشت 1391

ستاره

چاقاله یه دونه ماهی تو حوض خونه داره اسم هم براش گذاشته به اون می گه ستاره   ........   چاقاله یه دونه ماهی تو حوض خونه داره اسم هم براش گذاشته به اون می گه ستاره   هر روز می ره یه ساعت کنار حوض می شینه تو آسمون این حوض ستاره رو می بینه حرف می زنه می خنده آب رون اون می پاشه دلش می خواد همیشه پیش ستاره باشه مواظبه که یک وقت گربه اونو نگیره کلاغ نیاد سراغش بترسه و بمیره به اون می گه:« عزیزم! غصه نخور تو دنیا یه روز خورم از این حوض می برمت به دریا»     ...
4 ارديبهشت 1391

علی کوچولوی بازیگوش

علی کوچولو و مامانش می خوان امروز با هم برای خرید به بازار برن. مامان علی بهش می گه: پسرم، تو نباید تو خیابون و بازار دستمو ول کنی. چون ممکنه....   علی کوچولو و مامانش می خوان امروز با هم برای خرید به بازار برن. مامان علی بهش می گه: پسرم، تو نباید تو خیابون و بازار دستمو ول کنی. چون ممکنه اگه دستمو ول کنی، گم بشی. علی کوچولو که خیلی خوشحاله با مامانش بیرون می ره به مامانش می گه: چشم مامان. بعد علی و مامان حاضر می شن و با هم از خونه بیرون می رن. علی کوچولو محکم دست مامانشو می گیره . علی و مامان به یک فروشگاه بزرگ می رن. مامان علی می خواد برای پسرش یک پیرهن خوشگل بخره. برای همین به سمت لباسای  ب...
4 ارديبهشت 1391

مغزی که نرسیده

من چغاله بادام هستم. خانه ی من روی درخت است و برگ های سوزنی شکلی دارد. من میوه ی من چغاله بادام هستم. خانه ی من روی درخت است و برگ های سوزنی شکلی دارد. من میوه ی درخت بادام نرسیده هستم. یعنی زمانی که هنوز پوست روی من نرم است.   وقتی زمان می گذرد و من بزرگتر می شوم، نرمی پوست رویم هم سفت تر می شود و دیگر نمی توانید آن را بخورید.  تا زمانی که کال و رشد نکرده هستم به من چغاله بادام می گویند. وقتی که بزرگتر شدم و رسیدم به من بادام می گویند. رنگ پوستم سبز است و کرک های بسیار ریزی مرا می پوشاند. البته آنقدر نازک و ظریف است که وقتی مرا بشویید آنها از بین می رود. در داخل شکم من نیز روکشی قر...
31 فروردين 1391

عروسک بهانه‌گیر

  مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :"مامان ... مامان من به به می خوام" بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد .عروسکش..   مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :"مامان ... مامان من به به می خوام" بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد .عروسکش شیرشو می خورد و  با لبخند از مهسا تشکر می کرد مهسا چند روز با خوشحالی با عروسکش بازی می کرد و از خوش اخلاقی عروسکش لذت می برد..اما یواش یواش عروسک مهسا بداخلاق شد .یه روز صبح وقتی مهسا دکمه ی عروسکشو زد عروسکش حرف نزد اخم کرد . مهسا دوباره دکمشو زد ...
31 فروردين 1391

درخت آلبالو

بابا جونم تو خونه مون کاشته درخت آلبالو .... بابا جونم تو خونه مون کاشته درخت آلبالو تازه به دنیا اومده شبیه خواهر کوچولو دلم می خواد بزرگ بشه آب می ریزم کنار پاش تا که یه روز درست کنم گوشواره با آلبالوهاش ...
31 فروردين 1391

من داداش بزرگترم

یک روز تعطیل بود. من و مامانم و بابام با آبجی کوچولوم توی خونه با هم بودیم. اسم آبجی کوچولوی من نازگله. نازگل خیلی کوچیکه و...     یک روز تعطیل بود. من و مامانم و بابام با آبجی کوچولوم توی خونه با هم بودیم. اسم آبجی کوچولوی من نازگله. نازگل خیلی کوچیکه و چهار دست و پا راه می ره. اون هنوز نمی تونه بایسته. اون روز مامان می خواست برامون یک کیک خوشمزه درست کنه، به خاطر همین خیلی کار داشت و همش توی آشپزخونه بود. بابام هم داشت تلویزیونو درست می کرد. منم داشتم با اسباب بازی هام بازی می کردم که نازگل چهار دست و پا اومد و بازی منو خراب کرد منم عصبانی شدم و سرش داد زدم. نازگلم خیلی ترسید و ...
31 فروردين 1391