به من بگو پدر
صدای پای بابا بود.اتاق ها پر از عطر گل محمدی شد. بابا تا فاطمه را دید، دست هایش را با مهربانی باز کرد و گفت:«... صدای پای بابا بود.اتاق ها پر از عطر گل محمدی شد. بابا تا فاطمه را دید، دست هایش را با مهربانی باز کرد و گفت:«سلام دختر عزیزم!» فاطمه (س) با خوش حالی جلو رفت تا دست او را ببوسد. بابا، صورت دختر بهتر از گلش را بوسید. حالش را پرسید. بعد نشست و به پشتی ساده ی اتاقش تکیه داد. گنجشک ها روی درخت نخل جیک جیک کردند.مرغابی ها در حیاط دنبال هم دویدند. فاطمه خواست پدر را صدا بزند. فوری فکر کرد چگونه صدایش کند. به او بگوید بابا یا صدایش بزند:« ای رسول خدا» ...


