باسی زنبور تنبلی بود ودوست نداشت برای پیدا كردن غذا همه جا را بگردد. یك روز كه باسی از... باسی زنبور تنبلی بود ودوست نداشت برای پیدا كردن غذا همه جا را بگردد. یك روز كه باسی از كنار یك میز غذاخوری می گذشت. مورچه ها را دید كه همه با كمك هم از غذاهای ته مانده روی میز جمع می كردند و به لانه شان می بردند. باسی كنار مورچه ها نشست و گفت: چرا همه شما با هم برای غذا كار می كنید؟ مورچه ای كه تكه كوچك از نان را با خودش می برد گفت: ما مورچه ها با هم كار می كنیم و با كمك همدیگر كارهای مان را زودتر و بهتر انجام می دهیم . همین موقع بود كه باسی ظرف كوچكی را دید كه پر از عسل بود و مورچه ها دسته...